تبليغاتX
کاروان بهشتیان زمین
کاروان بهشتیان زمین
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه
قالب وبلاگ
همه رفتند مشهد...

یا امام رضا کار بدی کردیم که ما را نمیطلبی آقا جان؟

[ ] [ 0:32 ] [ سعید ] [ ]
دلم گرفته تو چشام شکفته باز غنچه ی اشک

قرارمون این اربعین تو کربلا میدون مشک

خدا رو من قسم میدم به یل ام البنین

آقا بیا با همدیگه بریم زیارت اربعین

اربعین امام حسین(ع) هم رسید و من هنوز حسینی نشدم...

یارب عنایتی کن ارباب نیم نگاهی به قلب سیاهم کند که شاید این سنگ سیاه هم در گرانبهایی بشود

[ ] [ 17:8 ] [ سعید ] [ ]
بعد از واقعه ی عاشورا مصائب خانم زینب کبری و اهل بیت عصمت و طهارت به شکل دیگری و بسیار غم بار و حزن آلود ادامه پیدا میکند.

از مولایمان امام سجاد(ع) سوال کردند: کجا بیشتر به شما سخت گذشت؟ حضرت فرمودند: شام...

بر نیزه چون که دیدم راس تو ای یگانه ................... گفتم حلال من باد سیلی و تازیانه

شرح جفای شامی مانده به پیکر من ................... سوغاتی عدو شد روگیر و معجر من

واویلا از شهر شام ...

تاریخ از نوشتن این جفاها قاصر و ناتوان است.فقط خدا میداند که با سه ساله ی امام حسین چه کردند...

خدا میداند که این اعراب مست چه سیلی هایی به صورتهای کوچک دختران عفیفه ی اهل بیت رسول خدا زدند...

بابا جان ... مردها بزرگ ... دستها بزرگ ... صورت من کوچیک و انگشتها بزرگ

از کربلا تا شام بچه های اهل حرم را یا با شترهای بی جهاز و یا پابرهنه دنبال قافله میکشیدند.تعدادی از کودکان در بین راه جان دادند و تعدادی دیگر نیز از شدت جراحات توان ادامه دادن نداشتند...

بابا جان... بس که دویدم عقب قافله ... پای من از ره شده پر آبله

تا این که رسیدند به شام...

لعنت به این شام فقط کتک خوردیم مدام...ببخش این لکنت زبان...م م م بابامو میخوام از خدا

لعنت به هرچی چشم بد ... لعنت به کینه و حسد ... لعنت به هر نامردی که عمه رو زد

امان از شام...

امان از شام...

امان از شام...

[ ] [ 0:9 ] [ سعید ] [ ]
ای اجل این چند روزه دور ما را خط بکش

وعده ی ما عصر عاشورا کنار قتلگاه...

[ ] [ 15:13 ] [ سعید ] [ ]
سلام دوستای خوبم...

میخوام در این پست حال و هوای وبلاگ را عوض کنم...

عجیب دلم هوای شهدا را برداشته...

شهدایی که با اقتدا به امام حسین جانشان را بر کف دستشان گرفتند و به محبوبشان پیشکش کردند...

محمد حسين باغبان ، كارگرزاده اي بود از استان اصفهان . یک ناخنش به خاطر جوشکاری کبود بود، روز هاي آخر قبل از عمليات خيبر ،به همرزمش شفيعي گفت اگر شهید شدم مرا از ناخنم و گودی کف پایم بشناسید. شفيعي دلش لرزيد. بارها حسین را دیده بود که با گریه می گفت خدایا مرا مثل امام حسین (ع) شهید کن.
اواخر اسفند ، وقتي شفيعي را براي شناسايي شهدا به تعاون لشكر14 امام حسين(ع)خواستند ، حسين را فقط از روي ناخنش و گودي كف پايش شناخت ، چون حسين سر نداشت...


[ ] [ 10:39 ] [ سعید ] [ ]
دقت کردین که غالب اساتید دانشگاهها غیر مذهبی یا حداقل تفکر لیبرالی دارند؟

دلیلش چیست؟

دلیلش فقط یک چیز است...

خالی کردن عرصه ی علم از سوی بچه مذهبی ها و هیئتی هاست...

نمیدانم دلیلش چیست ولی چیزی که در جامعه ی خودمان مشاهده میکنیم اینست که بیشتر مذهبی ها علاقه ای به ادامه ی تحصیلات عالی در دانشگاهها و مراکز آموزش عالی ندارند...اینطور شده است که تقریبا اکثر بچه هیئتی ها و بچه های ارزشی کم سواد هستند...بنابر این عرصه برای چه کسانی بازتر میشود؟ چه کسانی میتوانند خلا ناشی از کنار زدن تحصیلات مذهبی ها را پر کنند؟ خب معلوم است...غیر مذهبی ها و لیبرالها

غیر مذهبی ها که استاد دانشجویان شدند چه دانشجویی تربیت میکنند؟ غیر مذهبی...

بچه هیئتی ها...اگر میخواهیم زمینه را برای ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه) فراهم کنیم باید علم داشته باشیم...

اگر میخواهیم دندانهای استکبار را خرد کنیم تنها با علم میتوانیم...

طبق روایات اسلامی قدرت زیر مجموعه ی علم است...یعنی اگر عالم بودی قدرت نفوذ داری وگرنه بدون علم کاری نمیتوان کرد...

بیایید درس بخوانیم تا ...

[ ] [ 17:17 ] [ سعید ] [ ]
محضر دوستان عزیز سلام عرض میکنم...

بعد از چند وقت دوباره دارم مینویسم...

با یک سوال شروع میکنم:

اینکه: شخصی از اوایل دوره جوانی خودش در راه مبارزه با نفس قدم برمیدارد...ولی گاهی در این جهاد بزرگ فریب شیطان را میخورد و نفس اماره نیز او را به کارهای ناپسند وا میدارد...

بسیار نگران است...

این زبان حال بسیاری از ما جوانهاست...

چه کنیم که در دام شیطان و نفس اماره گرفتار نشویم و یا لا اقل کمتر فریب شیطان را بخوریم؟

 

[ ] [ 12:29 ] [ سعید ] [ ]
«با بی‏حجابی» باز هم می‏پرسی: چرا خدا جوابم را نمی‏دهد؟!

در این پست بیاناتی از حاج آقا مجتبی تهرانی راجع به این که: "چرا خداوند جواب مرا نمیدهد؟" قرار دادم.امیدوارم بهره کافی را ببرید...

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم،
و الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین.
رُویَ عن الصادق(علیه‎السلام) قال: «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا حَيَاءَ لَهُ».[۱]


ادامه مطلب
[ ] [ 23:33 ] [ سعید ] [ ]
روايت مادر شهيد مفقودي كه از بوي پيراهن، يوسفش را شناخت

معراج شهدا در شهر هزار و يك رنگ ما نقطه اتصال زمين به آسمان است؛ معراج شهدا آخرين ايستگاه انتظار شهدايي است كه خودشان سال‌ها پيش مهمان خان رحمت و فيض الهي شده و همسفره سيدالشهدا (ع)‌ هستند و پيكرهايشان را به عنوان عطيه‌اي الهي براي اين روزهاي ما، روزهاي غربت و روزمرگي به امانت گذاشته‌اند.
هر روز در اين سرا ولوله‌اي است از عنايات و كرامات شهداست؛ كراماتي كه با شنيدنشان جز يقين به زنده‌ بودن شهدا نتيجه ديگري نخواهد داشت. مطلبي كه در ادامه مي‌آيد، روايت «محمدرضا فياضي» يكي از خادمان معراج از كرامت شهداست.



در سال 1371، سربازي كه در معراج شهدا خدمت مي‌كرد و اسمش «رنجبر» بود، با چشم‌هايي گريان آمد و گفت «شب گذشته در يك رؤيا، يكي از شهداي گمنام به من گفت «مي‌خواهند مرا به عنوان شهيد گمنام دفن كنند، اما وسايل و پلاكم همراهم است».
به آن سرباز جوان گفتم «در اينجا خيلي‌ها خواب‌هاي مختلف مي‌بينند اما دليل نمي‌شود كه صحت داشته باشد؛ تو خسته‌اي، الان بايد استراحت كني» آن سرباز رفت؛ صبح كه آمد دوباره گفت «آن شهيد ديشب به من گفت در كنار جنازه‌ام يك بادگير آبي رنگ دارم كه دور آن را گِل، پوشانده است داخل جيب آن، پلاك هويت، جانماز، كارت پلاك و چشم مصنوعي‌ام ـ‌ شهيد در عمليات خيبر در جزيره مجنون از ناحيه چشم مجروح شده بود و چشم او را تخليه كرده و به جاي آن چشم مصنوعي گذاشته بودند ـ وجود دارد» به آن جوان گفتم «برو سالن معراج شهدا اما اگر اشتباه كرده باشي بايد بروي و شلمچه را شخم بزني!».

سرباز وارد سالن معراج شهدا شد و پيكرها را يكي يكي بررسي كرد تا اينكه پيكر شهيد مورد نظر را با نشانه‌هايي كه داده بود، يافت. پس از اطلاع دادن اين جريان به مسئولان و پيگيري قضيه، توانستم خانواده شهيد را پيدا كنم.

با برادر شهيد تماس گرفتم و به او گفتم «برادر شما جانباز ناحيه چشم بوده و در عمليات كربلاي 5 در سال 1365 به شهادت رسيده و مفقود شده است؟» گفت «بله تمام نشانه‌هايي كه مي‌گوييد، درست است» به او گفتم «براي شناسايي به همراه مادر به معراج شهدا بياييد»؛ برادر شهيد گفت «مادرم تازه قلبش را عمل كرده اگر اين موضوع را به او بگويم هيجان‌زده مي‌شود و ممكن است اتفاقي برايش بيفتد».

اما فرداي آن روز ديديم يكي از برادرها به همراه مادر شهيد به معراج آمدند؛ بچه‌ها به مادر چيزي نگفته بودند و مادر شهيد با صلابتي كه داشت، رو به من كرد و گفت «شهيد گمنام در اينجا داريد؟» گفتم «بله تعدادي از شهداي تفحص شده در معراج هستند كه گمنام‌اند» مادر شهيد مفقود گفت «مي‌توانم شهدا را ببينم؟» گفتم «بفرماييد».

مادر وارد سالن معراج شهدا شد؛ به پيكرهايي كه فقط تكه‌هايي از استخوان از آن باقي مانده بود، نگريست و خود را به پيكر همان شهيدي كه آن سرباز جوان نيز او را شناسايي كرده بود، رساند.

مادر شهيد رو به ما كرد و گفت «ديشب فرزندم به خوابم آمد و گفت من در معراج شهدا هستم و مي‌خواهند مرا به عنوان شهيد گمنام دفن كنند» به مادر شهيد گفتم «شما از كجا مطمئن هستيد كه اين فرزند شماست؟» ابروهايش را توي هم كرد و گفت «من مادرم و بوي بچه‌ام را احساس مي‌كنم».

براي اينكه از اين موضوع يقين پيدا كنم و احساس مادري را در وي ببينم، به مادر شهيد مفقود گفتم «اگر براي شما مقدور است لحظه‌اي از سالن خارج شويد، اينجا كار داريم». مادر شهيد از سالن بيرون رفت و در گوشه‌اي نشست؛ در اين فاصله پيكر مطهر شهيد را جابجا كردم؛ بعد از مدتي به وي گفتم «الآن مي‌توانيد بياييد داخل». مادر شهيد وارد سالن شد و بدون هيچ ترديدي به سمت پيكر فرزند شهيدش رفت درحالي كه ما جاي او را تغيير داده بوديم؛ و به ما گفت «من يقين دارم كه اين پسرم است؛ او به من گفته بود كه برمي‌گردد».

غوغايي در معراج شهدا به پا شد؛ خواهران و برادران شهيد مفقود، گريه مي‌كردند؛ مادر شهيد رو به فرزندانش كرد و گفت «براي چه گريه مي‌كنيد؟ اين امانتي بود كه خداوند به من داده بود، از من گرفت؛ حالا هم كه استخوان‌هايش را برايم آورده‌اند دوباره امانتي را به خودش تحويل مي‌دهم».

منبع:خبرگزاری فارس

[ ] [ 11:11 ] [ سعید ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ما فداییان یه اشاره ی سید علی هستیم...
رهبرم از تو به یک اشاره
از ما به جانفشانی
لینک دوستان


تبادل لینک